Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

نوروز کهنه ترین روز است

نخستین روز آفرینش

روزی که خدا دست به قلم برد

و نقطه ی بای بسم الله را بر لوح عدم ٬ رقم زد

بای بسم الله بهار....

(قیصر امین پور)

       

نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

می شود

آری

می شود در گوشه ای

تنها

از برای خود

آرام گیری

تنها با شعری و سازی و نوری

و نفس کشی این همه واژه را

این همه نغمه را

آه...

گاه٬ این خود را نمی شناسی

این نوسان لحظه های ناب را

و این غم و شادی ناگهان را

و این حس عجیب مبهم را

که کافیست

مرا

تو را

ما را

از برای بودن

از اینجا تا بی نهایت...

 

-و شاملوی عزیز ...عزیز....و تلا طم واژه هایش.....و بزرگی ابهامش...

نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

سکوت کر کننده ای بود.ریتم تندش این بار چنان بر سرم می کوبید که مغزم را می فشرد.سرم سنگین بود از همان ابتدای روز٬ از سپیده دم٬ و سکوت در ابتدا چون جسمی بی آزار بر من طلوع کرد.و من به استقبالش رفتم٬ به خیال اینکه آرامشی به ارمغان آورده.روز می گذشت. اکنون دیگر خورشید بی رنگ سپیده دم٬ چندان نور بر آسمان می ریخت که همه ٬ حتی همین سکوت را ٬ در برقی چشم آزار می پوشاند.من بودم و سکوت و خورشید.آسمان بی هیچ شکایتی بار این همه نور را می کشید .و من ٬تنها نشسته بودم و نظاره گر این همه. و سکوت ٬ آرام آرام چون ماری خزنده به درونم فرو می رفت. من اما آرام بودم.به خیال اینکه سکوت آرامی ست٬ و غرق بودم در آسمان و نور و سکوتش.
و سکوت در من به تمامی فرو رفت.و دستهای سنگینش تمام وجودم را به سختی فشرد. و ناگهان فریاد شدم٬فریادی به صدای سکوت.انگار چیزی در من می جنگید.انگار تمام ذره ذره ی بودنم به مبارزه بر خاست و من فریاد می کشیدم و ملتمسانه به آسمان چشم دوخته بودم و نمی دیدم هیچ از آن همه بزرگی...حتی همان نور کمرنگ سپیده دمان....و سکوت و سکوت بود که درونم فریاد می کرد...
اکنون که اینجایم٬ سکوت نیز در درونم به تعادل رسیده است.ریتم تندش مغزم را متلاشی کرده  و راه به سوی قلبم نهاده.من اما با او از سر آشتی در آمده ام. و قلبم را هم به تمامی به او خواهم بخشید. و فردا روز خواهیم شنید خبر من و من های دیگری را که در سکوت فرو رفتند ..سکوتی چندان بلند که از حضور مطلقش در همین من ها ٬ دیگر هیچ فریادی به گوش هیچ خورشید عالمتابی نخواهد رسید.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

لحظه ای در سکوت قدم زد و گفت : تو دنبال چی می گردی؟

-دنبال خودم.

- گم شو.                             

                                   سمفونی مردگان-عباس معروفی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

کلمه

کلمه

ای جادوی سحر انگیز

در نمی دانم کدامین پیچاپیچ خستگی

در اعماق ابهام سخت جملات

و خروارها احساس لا جرم نامفهوم

در کشاکش هزاران واژه ی ساده و مرکب

و در جستجوهای متضرعانه ی روزهایم در لای لای جملات

به سادگی

تنها به سادگی یک لحظه پلک ها را آرام بر چشمها نهادن

گم شدی

و تنها خاطری مانده از جادویی مست کننده

که روزها را از پس روز ها نورانی می کرد..

تنها......همین.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

سرت را گرم کن...بیشتر کار کن....تنها نمان....فکر نکن...احساس نکن.....خوبه!...

حالا بگو.....آه٬ من چه خوشبختم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه ی تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته ی باد سر بر خشت خالی نهاده ام
در ست است که طا قت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید!


                                                                  سید علی صالحی

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

سلام تو...
می خواهم از تو بنویسم.خب از کجا شروع کنم؟...مشکل اینجاست.بهتر نیست اولین چیزی که به ذهنم میرسه رو بنویسم؟بدون فکر کردن ٬ خوبه؟
خب٬ شروع می کنم.
تو...
تو...
تو....نیستی.
و من فقط با سایه ای حرف می زنم.دیوانه که نیستم٬ با سایه هم می شود حرف زد.و تو ...تو که اصلا نبوده ای.
من از تو می نویسم ٬چون نمی خواستم از من بنویسم.و گرنه تو که سایه ای.لطفا ناراحت نشو.خب من نوشتم از سایه که تویی٬ یا تو که سایه ای.پس نیستید دیگر؟ درسته؟ سایه ات که نباشد٬ تو نیستی و یا بر عکس....پس نیستید.اما ....نه...انگار سایه هست...پس تو نیستی ولی سایه ات هست و یا سایه ی تو نیست و تو؟ ااااه٬ اینجوری گیج می شم.
ببین٬ اصلا بگذار جور دیگه ای فکر کنیم.
خب٬ فرض می کنیم من دیوانه شده ام.هان؟ اینجوری راحت تره...خب٬ پس تو نیستی ولی سا یه ای اینجاست که من می بینمش.و من هم دیوانه ام.پس می توانم سایه ای متعلق به هیچ رو ببینیم.
و من دیوانه ام.و می خواهم از سایه ای بنویسم که از آن تویی است ....که نیستی.می فهمی؟ ساده است....خیلی ساده...فقط کافیست کمی دیوانه شوی.آن وقت تو هم سایه ی منی را می بینی که از آن منی است که نیست.همین که ببینی ٬ می توانی حرف بزنی و حتی بنویسی از سایه ای که!...به همین سادگی....قشنگ نیست؟....سایه های دیوانه...حتی شعر هم می توانی بگویی....سایه های شاعر....
آآآه...باز که حرف خودت را می زنی...چند دفعه بگویم.نگران نشو ٬ من حالم خوب است٬ خوب ٍ خوب ٍ خوب.....  
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

چیزهای هست که نمی توان به زبان آوردچرا که واژه ای برای بیانِ آنها وجود ندارد..اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آنها را درک نمی کند...اگر من از تو آب ونان بخواهم تو مرا درک خواهی کرد ،اما هرگز این دستهای تیره ای که قلبِ مرا در تنهایی گاه می سوزاند وگاه منجمد می کند درک نخواهی کرد..."
                                                                  فدریکو گارسیا لورکا

نوشته شده در پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin